
سلام خيليخيليخيليخيليدلمگرفته،نميدونستماينجوريميشه،حالمخيليخرابه،فكرميكردمخيليخوشحالوخرمميتونمزندگيكنم،اماتنهاييبدكوفتيه،افشينميگفتمنوتوآدمهايينيستيمكهتنهابتونيمبمونيم،راستميگفت،دلمميخواداندازهدنياگريهكنم،دلمواسهمريموعليوياسيتنگشده،كاشميشدهميشهاينجابمونن، اينجامنم،منيكهبايدزندگيجديدتنهايي،شهرجديد،كارجديد،خونهجديدروشروعكنم . امادلمگرفته،همهاينهاچيزهاييبودكهميخواستم،اماالاننميدونمچرااينقدرازتنهايياشناراحتم،اينقدردنبالتنهاييبودم،اماالان .....، شايدچون٦ماهباماماناينازندگيكردم،الاناينجوريم،اميدوارمبتونمهمهچيروكنترلكنم . ...
ادامه مطلب
سلام . دوباره بعد از كلي وقت اومدم سراغت ، هروقت نياز داشتم اومدم . الان يه حسي دارم ، يه حس عجيب و بد ، سوار قطار شدم ، آخرين باري كه سوار شدم وقتي بود كه بابا فوت كرده بود ، از اونروز تا حالا نزديك به ١٩ سال داره ميگذره ، اما تك تك لحظات اون روز جلوي چشمم . اما امروز با اونروز كلي فرق داره ، الان با مامان و افروز و ستايش هستم و داريم ميريم براي خوشگذروني ....
ادامه مطلب
سلام، امروز شنبه ١٠ مهرماه اما من ميخوام خاطرات چهارشنبه رو بنويسم چهارشنبه رفتم تهران و كارهاي پروژه سلمان رو به اتفاق شجاعي انجام داديم، پروژه سلمان تموم شد و پرونده تهران رفتن هاي من هم همينطور. اما چون خيلي خسته ميشدم تصميم گرفتم شب رو تهران بمونم ، آخرين شب تهران رو هم داشته باشم و فردا برم اصفهان. چهارشنبه از تقاطع وليعصر و نيايش رو تا نزديك ميرداماد پياده روي كردم و بعد هم براي خوردن شام يكم توي خيابون شريعتي بالا و پايين رفتم تا آخر توي سوپر استار فيله ٣ تيكه خوردم . پنجشنبه هم با همه در تهران و كل خاطرات خوب و بدش خدافظي كردم. ( ٨ /٧ / ٩٥)...
ادامه مطلب