نميدونم اين چند ساعت تا شب كه قراره ببينمش ، قبل از خواب ،چه اتفاقاتي قراره بيوفته، !
نميدونم اين چند ساعت رو چه جوري ميخوايم باهم بگذرونيم، من كه حرفي ندارم ، اونم مثل هميشه ، حتما حرفي نداره.
كسي كه هميشه حرف ميزد تو خونه ،من بودم ، و چون اون حرف نميزنه مجبور بودم از تمام ريزه كاري هاي روزانه ام ، از تمام پستي و بلندي هاش حرف بزنم نا ساعت هامون پر شه ، و توي اين حرف زدن ها ي بيش از اندازه من ، كلي مشكلات رفتاري پيدا ميشد .
و اما اكنون ، نه جايي رفته ام ، نه حرفي زده ام ، نه كسي را ديده ام ، پس حرفي براي گفتن ندارم ، هرچند آدم حراف هميشه حرف واسه گفتن داره ، حتي ميتونم ١٣ ساعت تنهاييم رو كه از صبح روي مبل نشستم و فقط به بارون نيگا كردم رو واسش توي ٢٠ ساعت تعريف كنم ، از تموم فكرهايي كه از سرم گذشته ، اگر بخواهم ، حرف دارم، اما ديگه نميخوام !!!