و دقیقا درست میگن.هیچوقت دوست نداشتم و ندارم چیزی که از دل و مغزم میگذره رو کسی بدونه.
تو تنها کسی بودی که وجود خارجی داشتی و میتونستم همه اون چیزهایی رو که از دل و مغزم میگذره بدون هیچ ترس و دلهره ، آزادانه و بدون رودرواسی و خجالت و عواقب بعدیش بهت بگم. از همون روزهای اول که توی اون تست روانشناسی دراومد روح دوم همدیگه هستیم .واقعا درست بود.
از کلاس سوم دبستان که اولین دفتر خاطراتم رو کادو گرفتم شروع کردم به نوشتن خاطره هام. از سال 70 تا 86.
دفترخاطره های من همه چیز من بودن.سنگ صبور های من بودن.و اسم همشون هم صنم بود. تنها جایی که میتونستم حرف بزنم و خودمو خالی کنم اونجا بود.که بعدها مریم و افروز همه اونها رو انداختن دور.
بعد از 3 سال ننوشتن خاطرات ( به دلیل نداشتن امنیت کافی در نگهداری از دفاتر) ،یعنی از سال 89 اینجا نوشتن رو شروع کردم .جایی که میتونستم باهاش درد دل کنم بدون اینکه دست کسی بهش برسه .امنیت داشتم توش.
تو همه کس زندگیم بودی تنها کسی بودی که درکنارت امنیت داشتم و میتونستم صادقانه بدون هیچ غل و غشی باهات حرف بزنم دقیقا مثل اون دفاتر و مثل این صفحه. آرشیو های این صفحه نشون میده که من اون زمانی که با تو بودم و تو رو کنار خودم داشتم نیومدم سراغش .گهگاه به خاطر دلخوری های پیش اومده با تو اومدم و نوشتم .واسه همین دونستن تو که من این وبلاگ رو دارم برام اصلا مساله ای نبود اما دیگه نمیخوام هیچ خبری از من داشته باشی ، هیچی بدونی . نوشتن من توی اینجا دیگه برام امن نیست.
من جایی میرم که هیچی ازم ندونی.
تو منو باعث تمام بدبختی هات میدونی . دوستی قشنگمون رو اسمشو گذاشتی دوستی لعنتی و خیلی وصله های بد دیگه توی این مدت به من و این دوستی چسبوندی.
نمیگم مقصر نبودم خیلی این اواخر گیر دادم اما همش به خاطر عشقی بود که بهت داشتم نمیخواستم از دست بدمت . نمیخواستم و نمیتونستم .
من توی بدترین شرایط زندگیم که آبروم داشت میرفت و همه چی داشت لو میرفت تو رو مقصر ندونستم (در عین حال که مقصر اصلی اش تو بودی) و من تو رو توی اون شرایط آروم میکردم. هیچوقت دلم راضی نشد به تو بد و بیراه بگه و بودن با تو رو بدبختی بدونم .
همیشه از کنار تو بودن لذت بردم .اوج خوشبختی های من زمان با تو بودن هاست.
همیشه بر این باور بودم که کسی عاقله که ترک کنه قبل از اینکه ترکش کنن. و با تو به این نتیجه رسیدم که کسی هم عاشقه که بمونه و ترکش کنن.
تو من رو دوست داشتی اما هیچ تلاشی برای بودنمون کنار هم نکردی. البته گفتی هیچ وقت احساس خوشبختی با من نکردی.
میدونم میرسه روزی که برای شنیدن صدای یه سلام من ، یه پیام حاوی چند تا نقطه از طرف من به انتظار خواهی نشست و اون روز خیلی دیر شده و مینایی برای مهدی وجود نداره و جوجویی برای پیشی اش دیگه جیک جیک نخواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: کاوه سامانی